
تهرانٍ بهارییه صد سالی میشه اینحا ننوشتما! خب نصف شب معمولا وقت خوبیه برای وبلاگنویسی!
اول از همه که رفتم ایران و خیلی خوش گذشت به غیر از چند روز آخر که انفولانزا گرفتم اساسی و خونهنشین شدم. تهران در بهار واقعا عالیه. تر و تمیز و خلوت. یه سرم رفتیم کلاردشت و بعد از عباسآباد رفتیم به طرف لاهیجان. لاهیجان خیلی شهرٍ خوبی شده. قبلا هم البته خوب بود اما بهتر شده. برای اولین بار رفتم سر خاک بابابزرگم. برام عجیبه که دیگه نیست، یه بخش بزرگی از بچگیم بوده.
یه سری آدمها رو رسیدم ببینم که عالی بود و یه سری هم یا تحویل نگرفتن یا وقت نداشتن. خداداد بعد ازسفر قبلیش هی میگفت بچهها خیلی تحویل نگرفتن اما من باورم نمیشد. حالا دیگه به چشم خودم دیدم! فکر کنم آدمها عوض میشن و وقتی دور هستی کمکم از ذهنها پاک میشی و فقط اون دوستای ناب هستن که میمونن. حمیدرضای گل خیلی لطف کرد و با اینکه سرش شلوغ بود تونستم ۳ بار ببینمش. فرهاد هم که خداست :) جای پرستو خیلی خالی بود :* رفتیم شهر کتاب و یه سری کتابای خوب خریدم و فعلا فقط رسیدم یکیش رو بخونم.
یه شب هم رفتیم فری کثیف به یاد قدیما :) مرسی از سینا و خسرو عزیز که اومدن. روز هم رفته خوش گذشت مخصوصا که کلی با مامانم بغل بازی کردیم :) در کنار خواهرم بودن بهم انرژی فوقالعادهای میده و بابام هم که انقدر دوستش دارم که نمیدونم چطوری میشه توضیحش داد. احساس میکنم هر دفعه که میبینمشون پیرتر و پیرتر شدن. هی مریض میشن و این دفعه که رفتم حیوونیها شده بودن نی قلیون :( گاهی به خودم فحش میدم که چرا انقدر ازشون دور شدم. دلم میخواد برگردم خونه ور دلشون اما هنوزدرس پیام تموم نشده و وقتی که تموم شه حتما سعی میکنیم بریم نزدیکتر به ایران. حالا تا ببینیم که چی میشه...
این فیلم رو حتما ببینیدمی دونم طولانیه ولی ارزشش رو داره.
اخبار اقتصادیاقتصاد امریکا وضعش خرابه. مردم عادی روزگارشون به سختی میگذره. اینجا غذا خیلی ارزونه اما خب گاهی انقدر باید پول چیزای دیگه بدی که برای همون مواد غذایی ارزون هم پول نمیمونه. بنزین هی گرونتر میشه. خیلیها خونه خریدن و حالا تو دادنِ قسطش موندن. سرشون کلاه رفته و وامهایی گرفتن با بهرهی متغیر. یعنی اولش نرخ بهرهشون پایین بوده و حالا بعد از چند سال یهو میره بالا و نتیجهش این میشه که هی پول میدن اما از قرضشون کم نمیشه و فقط دارن بهره میدن. اگه بتونن خودشون رو از این باتلاق بکشونن بیرون و تمامِ قرض رو بدن، برای خونهشون خیلی بیشتر از ارزشش پول دادن. معمولاً هم نمیتونن از پسش بر بیآن و خونهشون رو بانک پس میگیره.
حالا که گندش دراومده تازه دولت بوش یادش افتاده که یه نگاهی هم به اقتصاد بندازه. متخصصها میگن دیگه دیر شده و باید منتظرِ یه رکودِ اقتصادی دیگه باشیم در امریکا. دولت فدرال هی نرخ بهرهها رو کم می کنه و میخوان حسابی برگشتِ مالیات بِدَن به مردم. ولی تورم هی بیشتر و بیشتر میشه. خیلی از شرکتها دارن نیروی انسانیشون رو کمتر و کمتر میکنن که یعنی مردم کارشون رو از دست میدن. امنیت شغلی شدیداً اومده پایین، به خصوص تو کالیفرنیا. اینجا همه چی گرونتر از ابالتهای شرقیه. حقوق کارمندا بیشتره و خیلی قوانینِ کارمند-محوری داره. شرکت دست و پاش بسته است و باید حواسش باشه وگرنه کارمندا میکشوننش به دادگاه.
خیلی از شرکتها دارن دفترهای کالیفرنیاشون رو میبندن. شرکت ما هم داره همین کارو میکنه. دارن کارِ مارو میدن به ایالتِ تِنِسی که خیلی ارزونتر از اینجاست. ولی همین کار رو هم نمیتونن به این راحتی ها بکنن. باید ۶۰ رو قبل از روزی که میخوان دفتر رو ببندن به ما بگن و بعدش هم باید یه چورایی بازخریدمون کنن؛ بهش میگن حقوقِ مشقت. یعنی چون دارن برات سختی به وچود میآرن باید بهت پول بدن. اما من که خیلی پَکَرَم. شرکتِ خوبی بود و میفهمم که اگه نَرَن از اینجا هی ضرر میکنن تو این وضعیت مزخرف. دوباره باید بیوفتم به جونِ رزومهم. حالا که فعلاً خبری نیست و میدونم حداقل تا ۶۰ روز دیگه و بیشتر کارم رو دارم!
جالب اینجاست که این وسط با اینکه میدونن که قرار نیست ما رو نگه دارن اما دارن همهی روندِ سالانه رو دنبال میکنن. تو آوریل باید بهمون اضافه حقوق بدن اگه کارمون خوب بوده در طول سال. سوپروایزرمِ گفت که قراره به من ترفیع بِدَن! اینطوری بیشتر حرصم میگیره چون که میدونم اگه تمامِ این اتفاقات نیوفتاده بود، این شرکتی بود که می تونستم توش کلی پیشرفت کنم و حتی همین جا بازنشسته بشم کمااینکه الآن کسایی هستن که سالهاست با شرکت بودن و این نشون میده که جایِ خوبیه. لعنتی! شانسِ گندِ منه دیگه!
هفت شهر عشقنصفِ شبی یه سوپِ جویی درست کردم که بیا و ببین! فکر کنم ۳ سال و نیم بود که سوپ جو نخورده بودم! بالاخره رفتم از مغازه ایرانی جو پوست کنده گرفتم و از هفتهی پیش هم آب مرغ داشتم و سوپش خیلی مشتی شده (البته مشک آن است که خود ببوید اما شماها که نمیتونین ببویین پس من کمکتون میکنم). جای همگی خالی :)
پیام هنوز دانشگاهه و داره رو یه پروژهش کار میکنه و منتظرم که بیآد و گفتم یه کم وبلاگ بنویسم. انقدر کم مینویسم تازگی که دیگه یادم رفته چطوری اون موقعها اون همه مینوشتم! شایدم قبلا خیلی گیر نمیدادم به خودم که چی بنویسم و چی ننویسم. زندگی با پیام من رو خیلی محافظهکار و متوجه به بایدها و نبایدها کرده. اولهای ازدواج پیام با زبان بیزبونی بهم میگفت که زیادی رک هستم و خیلی موقعها به خاطر من خجالت میکشید تو جمع. وقتی که خودم بودم و خودم برام فرقی نمیکرد و هر کی هم بهم چیزی میگفت میگفتم همینه که هست!
فکر کنم پیام فکر میکرد من شوخی میکنم وقتی میگم که رک هستم! یا شاید فکر میکرد به اون شدتی که تو وبلاگم نشون میدادم نیست. در هر حال یه عمر همه من رو همونطوری که هستم قبول کرده بودن و برای هر دوتامون سخت بود و هنوز هم هست. صنم کلی این رفتارِ منو تحمل میکرد و فکر کنم عادت کرده بود یا شاید با خودش حساب کتاب کرده بود و به این نتیجه رسیده بود که خوبیهام کمی تا مقداری به رفتارهای عجیبم میچربه. البته الآن دیگه این فکر رو نمیکنه که خب اونم کارِ خودمه که سعی میکنم آدمهایی که بهم نزدیک هستن رو از خودم برونم.
اگه فروید زنده بود شاید میتونست توضیح بده من چمه! البته فکر کنم قبل از مرگش تقریبا توضیح داده! آدمهایی که کمبود اعتماد به نفس دارن و از رد شدن و انزوا میترسن سعی میکنن همه رو از خودشون برونن که اینطور به نظر بیآد که تصمیم از خودشون بوده و کسی اونارو رد نکرده. من هر وقت وزنم زیاد میشه شدیداً اینطوری میشم و دست خودم هم نیست. الآن هم داشتم به رفتار این چند وقتم توجه میکردم و دیدم دوباره اونطوری شدم. فکر کنم یه نوع افسردگیه اما این دفعه دیگه نمیدونم که بتونم از پسش بربیآم.
از چی شروع کردم و به چی رسیدم! سوپ جو به سادیسم و افسردگی! شاید تقصیرِ فرامرز اصلانیه و این آهنگِ غمناکش! پیام هم الآن زنگ زد و گفت هنوز کلی کار داره و من برم بخوابم. فعلاً شب به خیر و این شما و این فرامرز اصلانی...
بیخبر رفت و دگر ازو نیآمد
نامهای نه، کلامی نه، پیامی نه
هفت شهر عشق را گشتم به دنبالش
ندیدمش به کوچهای، به بامی نه
تا که غربت یار من در بر گرفت
دل بهانههای خود از سر گرفت
گرمی خورشید هم آخر گرفت
کلبهام خاموش شد، آتشم اَفسُرد
غنچههای بوسهام بر عکس او پژمرد
باد یادِ عاشقان را برد
سالها رفتند و من دگر ندیدم
سروری نه، قراری نه، بهاری نه
هفت شهر عشق را گشتم به دنبالش
از آن همه گذشته یادگاری نه
تا که غربت یار من در بر گرفت
دل بهانههای خود از سر گرفت
گرمی خورشید هم آخر گرفت
کلبهام خاموش شد آتشم اَفسُرد
غنچههای بوسهام بر عکس او پژمرد
باد یادِ عاشقان را برد
تولدم مبارک!خب اینم از اینش! 30 ساله شدم رفت پی کارش! طبق سنت هر ساله حمیدرضا جونم برام این طرح رو کشیده و پیام جون جونیم هم با نقاشی کردن رو ماشینم حسابی سورپریزم کرد :) از شرکت اومدم بیرون و دیدم ماشینم اینطوری خوشگل شده! کلی هم امروز بهمون خوش گذشت. رفتیم سوشی خواری و سن دیگو گردی.



"زنان مازوخیسم خفیف دارند"****توضیح واضحات برای دوستان کند: این مطلب نوشتهء من نیست و اگر روی کلمهء "سوال" کلیک کنید می رید به صفحه ای که این مطلب ازش نقل شده. فکر می کردم خیلی واضح باشه که من اینو ننوشتم ولی انگار بعضی ها متوجه نشدن که نوشته فقط از پس قشر خاصی بر می آد که جامعه رو به گه کشیدن. دفعهء دیگه خواستید نظر بدید اول ببینین اصل ماجرا چیه.
سؤال
آيا صحيح است كه در قرآن مجيد اجازه داده شده كه اگر زن از حقوق زناشويى سرباز زند، او را تنبيه بدنى نمايند؟
پاسخ
جاى ترديد نيست كه اسلام خدمات پرارزشى به جامعه زنان عالم كرده و حقّ بزرگى به گردن آنها دارد، حتّى آن دسته از نويسندگان تاريخ تمدّن غربى كه نظر خوشى به اسلام ندارد، مانند «كرين برينتون» و «جان كريستوفر» و «روبرت لى وولف» در كتاب تاريخ تمدّن غرب و مبانى آن در شرق، صريحاً اعتراف مى كنند كه نهضت اسلام كمك مؤثرى به بهبود حال زنان نموده و قرآن مجيد نيز دستورهاى مؤكّدى در اين باره صادر كرده است; نمونه آن، آيه شريفه «وَ عَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ»(1) و «و هُنَّ لِبَاس لَكُمْ وَ اَنْتُمْ لِبَاس لَهُنَّ»(2) مى باشد.
در بيانات پيشوايان اسلام بقدرى درباره خوشرفتارى با زنان تأكيد شده كه فرموده اند در برابر آنها حتّى ترشرويى نكنيد: «لا يُقْبَحُ لَها وَجْهاً»
همچنين زنان را موظّف كرده كه با نهايت مهربانى و خوشرفتارى با شوهران خود رفتار نمايند.
امّا در مورد تنبيه خفيف بدنى زنانى كه حاضر به اداى حقّ زناشويى نيستند، دستور صريح قرآن اين است كه شوهر نخست از طريق پند و اندرز، سپس با جدا كردن بستر خويش و قهر كردن وارد گردد; اگر هيچ وسيله اى مؤثّرنشد، در اين صورت مى تواند از تنبيه خفيف بدنى استفاده كند و بديهى است كه اين موضوع، يك موضوع كاملا استثنايى و در حقيقت حكم جرّاحى يك بيمار را دارد كه مخصوص موارد ضرورت است.
حتّى اگر شوهر نيز از انجام حقوق زناشويى سرباز زند و راهى براى وادار ساختن او به انجام اين حقوق، جز تنبيه بدنى نباشد، حكومت اسلامى حق دارد او را تنبيه بدنى نمايد.
اين نكته لازم به يادآورى است كه در بعضى از زنان - طبق نظريّه روان شناسان - همواره يك حالت «مازوخيسم» (آزار خواهى) وجود دارد كه گاهى به عللى تشديد مى گردد و به صورت يك بحران روانى بروز مى كند; در اين گونه موارد بحرانى و استثنايى، تنبيه ملايم در تسكين روحى آنها مؤثّر است.
به اين نكته نيز بايد توجّه داشت كه تنبيه مزبور نبايد طورى باشد كه موجب مجروح شدن يا حتّى سياه و كبوده و سرخ شدن بدن گردد.
1. سوره نساء، آيه 19.
2. سوره بقره، آيه 187.
شیده خیلی دخترِ شیرینیه!!چند روز پیشا سرِ کار حوصلهام سررفته بود گفتم یه کم وبلاگ بنویسم. اون موقعها که کیش کار میکردم هم گاهی همینطوری مطلبم رو مینوشتم رو کاغذ و عصرش میذاشتم تو وبلاگ. امسال سالی بود که من از تمام عمرم چاقتر شدم و دکترم هم توی دسامبر بهم گفت دیابت دارم. همون موقع هم واکسن ذاتالریه رو تزریق کرد. گفت باید برم واکسن انفولانزا رو هم فوری بزنم. بعدشم باید برم معاینهی چشم چون امکانِ کور شدن برای بیماران دیابتی خیلی زیاده. برام آزمایش کلیه نوشت. گفت باید هر چند وقت پاهامو نگاه کنم و مطمئن بشم که زخم نیست. میگه ممکنه زخم شه و حتی حسش هم نکنم و بعدش خیلی دیر بشه و کار بیخ پیدا کنه و مجبور شن پامو قطع کنن.
امروز رفتم کلاس برای کنترل دیابت. بهمون دستگاهِ مجانی آزمایش خون میدن که هر روز چک کنیم قند خون رو. کلی هم لیست غذاها و اینا دادن که باید رعایت کنیم و از این جور حرفا. باید هر روز یه آسپرین بچه هم بخورم. باید وزنم رو بیآرم پایین وگرنه ممکنه این هی بدتر بشه چون کلسترولم هم بالاست!
مادربزرگم خدابیامرز دیابتی بود و مادرم هم از میانسالی دیابتی شد. دکترم میگه فعلا بهم دوا نمیده و باید سعی کنیم با رژیم و ورزش کنترلش کنیم. فعلا که یه ۹ پوندی وزنم اومده پایین. جالب اینجاست که من از شیرینی و شکلات و چیزای شیرین بدم میآد اما مثل اینکه اصلا ربطی به این حرفا نداره. پانکراست اونقدر که باید انسولین تولید نمیکنه که ممکنه به خاطر ژن خانوادگی باشه یا اضافه وزن یا یه بیماری شدید که پانکراست رو اذیت کنه. اونوقت وقتی انسولین نیست گلوکز یا همون قند خون نمیتونه جذبِ سلولها بشه و همینطوری توی خون باقی میمونه و به همهی اجزای بدن صدمه میزنه. اگه انسولین باشه گلوکز جذبِ سلول میشه و تبدیل میشه به انرژی که مصرفش میکنیم.
خوبه که الآن میدونم ماجرا چیه. سعی میکنم غذاهای سالم تر بخورم. این قرص رو هم دکترم پیشنهاد داده بخورم که البته بیمه پوشش نمیده. اما قیمتش خیلی بد نیست و اگه کار کنه میارزه. کاری که میکنه اینه که با غذا که میخوریش، چربیِ غذا رو قبل از اینکه بخواد هضم و جذب بشه رد میکنه بره. تنها مشکل اینه که اگه غذای چرب بخوری اختیار دستشویی از دستت خارج میشه و ممکنه یهویی تو خیابون یا سر کار شلوارت رو قهوهای کنی!! منم با اینکه غذاهای چرب نمیخورم از ترسم جرات نمیکنم این قرص رو خیلی منظم بخورم! حالا باید ببینم چی میشه. خبرتون میکنم که آیا این دوای جدید و انقلابی موثره یا نه!



